آرزوی مرگ :
هان ای فقیه شهر!
شیّادِ دین و دهر!
گیرم زترس محکمه وزبیم رای خلق
زتشیع ِنحسِ خویش
رضا یت دهی بمرگ
فردا چه میکنی؟
که زگورت در آورند و
بشادی، کشان کشان
در شهر و کوچه ها
با های وهوی خلق
تف بر جنازه شومت میافکنند؟
تف بر تو باد
با آن همه زنجیره های قتل
از باوگان ما
نه ، نه ، نمیر شیخ! مکن آرزوی مرگ
که ماراست گفتگوی و
سخنهای بیشمار
باتو، غلام ِجهل !
در جایگاهِ داد.
بنگر! به مادرانِ سیه پوشِ داغدار
بنگر ! به کودکان ِدر صفِ سنگینِ انتظار
آری، نمیرشیخ! مکن آرزوی مرگ
باشد که آنهمه چشمان منتظر
بدامت درافکنند
در جایگاه داد
تابشنوند آنهمه خود
از زبان تو
که چه کردی بجانشان؟!
نه ،نه، نمیرشیخ!
که عمر من از تو باد
که مارا نیاز توست درآن رستخیزگرم
عمرت چوخضر باد
اندرعذابِ آتشِ سوزانِ کِردِ خویش
این آرزوی ماست
نه ، نه گریز نیست ترا ای فقیه دین!
در تخته نردِ کردهِ شومِ سیاهِ خود
ازین سرنوشت تلخ
۲
نه ، نه ، مکن چنین و مکن آرزوی مرگ
به تشیعِ پر کرامتِ نَعشت مبند دل
که آنهم جهنمی است
گیرم چنین شود وبه کول دوتن سفیه
به تشیع برشوی
فردا چه میکنی
که زگورت در آورند و
به خشمی کشان کشان
به خیابان و کوچه ها
و به هر برزنی زشهر
به تماشابرند ترا؟
ای وای، وای ، وای!
آنجا ببین بلند!
که زهربام، کودکان
تف بر جنازه شومت میافکنند
آنسو نگاه کن!
بالای هر منار، بر نرده های شهر!
بر تیرِهر چراغ
پدر کشتگان همه، با خشم وانزجار
فریاد میکنند:
تف بر تو باد شیخ! تف بر جنازه ات
نه ، نه مکن چنین و رها کن امید مرگ
که هیچت گریز نیست
ازین سرنوشت شوم
عمرت چو خضرباد که مارا نیازتوست
در جایگاهِ داد.
ازیز بلؤچ ۱۴-۴-۲۰۱۱